تبليغاتX
طنز و کاریکاتور...نویان طنز و کاریکاتور...نویان

 

 

Noyan!


خب الان صبح شده ، قرار بود ما ساعته 8 پاشیم، الانم ساعت 10/5 هست! بگذریم...
صبحونه رو خوردیمو راه افتادیم بریم ارگه کریم خاند و بازار! همه سواره پراید (هاچ بک) شدیمو زدیم به راه...
سواره ماشین شدیم...! MP3 به صورته ام پی تیری
خیابوناش هم بدونه سرو صدا بود هر کس کاره خودشو انجام میداد (حتی صدای بوق هم نمیومد...ولی بر عکس اصفهان...بوووووووووق!
)
داشتیم میرفتیم به سمته کریم خانده زند! تو راه یه بنزه مکلارن!(از اون دو درهاش!)اومد از کنارمون رد شد...هممون دهنمون باز شد...
رسیدیم به کریم خاند...صفه بلیتش یه 100 متری بود.تصمیم گرفتیم از دیدن کریم خاند بگذریم...(چقدر یخ مینویسم!)


بدون شرح!
رفتیم مسجد وکیل،تو حیاطش یه پسره فال گیر بود که که با قناریش فال میگرفت(قیافش میخورد از اون فقراست!) دوقلوها می خواستن قناری رو نازی کنن ،فالگیره هم قبول کرد و قناری رو آورد جلو تا نازیش کنن یه کم نازیش کردن ، آریا نوکه قناری رو گرفت! قناریه یه کم بال بال زدو پرید رو زمین ... فالگیره هم دنبالش کرد تا بگیرتش ، ما هم میخندیدیم!

بیچاره فقط یه کم فقیر بود!
بعد رفتیم تو مسجد،هرکس داشت یه کاری میکرد یکی داشت از منبر صحبت میکرد، یکی هی الکی از منبر میرفت بالا پایین،یکی فیلم میگرفت،اونایی هم که فقیر تر بودن با دوربین کامپیوتری (از اون گروناش) عکس می گرفتن! یکی داشت از گلهای روی دیوار لذت می برد، یکی یادبودی می نوشت!،یکی پولاشو میشمرد!،یکی از فُرقونی که اون گوشه بود فلسفه می گفت! من هم از در دست داشتن دوقلو ها عذاب می کشیدم!همه جارو دیدیمو او مدیم تو حیاط ... ، دیدیم هنوز فالگیره دنباله قناریشه!

اومدیم بیرونو رفتیم بازار وکیل ...
تو بازار بعد از کلی راه رفتن رسیدیم به یه بستنی فالوده فروشی...کناره بستنی فروشی هم یه دالانه بلند بود که توش صندلی گذاشته بودن که اگه کسی بستنی خرید بره اونجا بشینه بخوره.
داداشم رفت بره بستنی و فالوده بخره. جا برا نشستن نبود ،یه گاری اون ته بود ما رفتیم روش نشستیم ، تا اومد داداشم بستنی هارو بیاره . حوصله مون سر رفت؛ بعد ما هم مثل این جوادا هی گاری رو عقب جلو میکردیم و هی الکی می خندیدیم ، مردم هم همچین نگامون میکردن که نگو (حتمآ کلی حرف پشتمون زدن)
تا اینکه بستنی فالوده ها رسید...
ما هم مثل این بستنی نخورده ها حمله ور شدیم طرفه بستنی فالوده ها...من فالوده برداشتم دو قلو ها بستنی، من خودمو جمعو جور کردمو مثله بچه تهرونیا ، با کلاس شرو کردم به خوردم تا جلب توجه کنم ... کسی اصلآ به من توجه نمیکرد منم شرو کردم به فِرت فِرت کردنو با پَنجول خودن ... آها این جوری بهتره... الان همه دارن به من توجه میکنن...!

دو قلو ها هم با دستو پا می خوردن!
بلاخره خوردیمو اومدیم بیرون و رفتیم خونه...
عصر رفتیم بریم از بزگترین فروشگاه فارس دیدن کینم!اسمشو الان یادم نیست ولی یه ستاره توش بود!
توی این جا انواع و اقسامه تیپ ها وجود داره تنها تیپی که فقط یک دونه اونجا وجود داشت،تیپه جواد بود که اونم من بودم!

هر کسی هم یه مدل مو زده بود

تیپه جواد!

تیپه ژاپنی!

تیپه مخفی!

 


رفتیم داخل ... واای پله برقی (اولین باره که دارم پله برقی میبینم!) طبقه اولو تند تند دیدیم که زود بریم سواره پله برقی بشیم!
اول نزدیک بود بخورم زمین! ولی حرفه ای خودمو نگه داشتم!
طبقاتو میدیدیمو هی رد میشدیم ؟یه پسر بچه ای که نصفه من بود یه مبایلی داشت که نگو! یه دگمه میزد ازش کیبورد در میومد ، یه دکمه میزد یه دوربین میومد بیرون یه دکمه میزد پیچ گوشتی در میومد!چاقو،انبردست،اسلحه،تانک، هیلی کوپتر!

هندس فيری! "پیام بازرگانی"
انقدر بالا پایین رفته بودیم که الان نمی دونستیم کدوم طرفه فروشگاهیم و طبقه چندمیم؟!
با پله برقی اومدیم یه طبقه او مدیم پایین ، از یه نفر پرسیدیم اینجا طبقه چندمه؟!
گفت:کاکو اینجو طبقه زیرزمینه!

{ادامه ی تیپها!}

تیپه سوسولی!

 

   تیپه سیخی!

خوروسی!

!
باز رفتیم بالا،من دیگه حرفه ای شده بودم تو پله برقی! انقدر حرفه ای شده بودم که می تونستم از پله برقی بزنم جلو و 2-3تا پله رو برم بالا!!

(فقط یه فرقی اینجا با اصفهان داره،اصفهان پله برقی داره ولی روشن نمیکنن! فکر کنم برق مصرف میشه! )
اومدیم بیرون دیگه! رفتیم بریم تو یه رستوران شام بخوریم رستورانش مثلآ از این ارزونا هست! 2 تا هم در داشت!رفتیم داخل دیدیم ساندویچ داره اندازه یه کفه دست! گفتیم بگذریم اینجا بدرد نمی خوره! اومدیم از اون یکی دره خروج،خارج شیم یه نفر ایستاده و قهوه مجانی میده!.... باز خوبه شکم خالی نرفتیم بیرون!  رفتیم خونه...

زرافه!

{چون من گردنم زیادی بلنه این طوری می خوابم داخل ماشین!}

فردا صبح پاشدیم رفتیم باغ ارم...قبل از اینکه وارده باغ بشیم برام یه چیز خیلی جالب بود... کناره باغ چنتا خونه از اون با کلاسهایه خارجکی بود ، هی مردم میومدن کناره دره این خونه ها و عکس می گرفتن ، منم دیدم یکیشون داره عکس میگیره رفتم  جلو ،دست کردم تو جیبم کلیدام رو در اوردم رفتم طرفه دره به اونایی که می خواستن عکس بگیرن گفتم بفرما تو ،دم در بده! بیچاره ها ول کردن رفتن! من هم ول کردم رفتم!!!

  رفتیم داخله باغ و همه جاهاشو دیدیم ... ما بچه آباده ای ها یه رسمی داریم که وقتی گربه می بینیم میزاریم دنبالش!(ما بچه آباده ای ها این رسمو نداریم!بعضی هامون این رسمو داریم!)

بچه آباده ایه دیگه!
تو باغ ارم نشسته بودیم دیدیم یه هو صدای جیق رفت هوا! یه دوایی شد که نگو! چنتا بچه تهرونی سوسول با چنتا بچه شیرازی
حالا این بزن اون بزن!(همه جم شده بودن دورشون!)
-:خود بِچه شیراز در میوفتی؟!
-:اه بیششور! برو گمشو کثافت ! اگه اذیتم کنی میندازمت زیره راننده تریلی...! (با صدای سوسولی) 
-:اُی حسن،زنگ بزن به بچا بوگو بیان...
-:مگه خودت خواهر،مادر نداره که مزاحم ما میشی؟!
-:[...بووووق...]جون ،خود ما در نیوفت!(قسمت بوق سانسور شد!)
صدای داد و جیق باغو فرا گرفته بود...(صدای چاقو هم میومد!)
 تو این هیری ویری یه نفر با مبایلش زنگ زد به یه جایی!(نمیدونم کجا بود ... فک کنم به پلیس بود!...ولی درست نمیدونم به کجا زنگ زد!){اونایی هم که فقیر بودن اس ام اس میزدن!}
آقاهه:آقا،سلام، خوبین؟! من از باغ ارم تماس میگیرم....
پشته تلفن:سلام کااااااااکوووو چی طورییییی؟! خوبی؟! خواهر بِرادر خوبن؟! مادر پدرت چطو؟! خوبن؟! خب خدارو 60 هزار مرتبه شکر! خب عرضتون چیه؟!
آقاهه: بیاین کمک... این جا دعوا شده... چنتا دیوونه ریختن رو سره هم ...اصلآ مردم آسایش ندارن...
پشته تلفن:(خونسرد صحبت میکنه!)کااااکو ایشکال نِداره ه ه ...! عیده ، دواشونو میکنن ، پامیشن رو بوسی میکِنن تموم میشه میره پِیه کارش!زیاد فکرش نباش ... اینجو روزی شَصتو میان دعوا میکنن زودی هم روبوسی میکنن تموم میشه!  اِ راستی عیدت مبارک!
آقاهه: ... الان یکیشون داره داره کله ی اون یکی رو میبرّه ...!
پشته تلفن:(خونسرد صحبت میکنه!)کــاکـــو ایشکالی که نِداره خوشحال باش بخند... زود دَواشـــــون تِموم میشـــه ه ه ه... رو بوسی میکنَـــــــــــن...همه خوش حال میشـــــشــن ... حالا بزار ببره ایشکالی که نِداره ... میبره میره پیه کارش به دل نگیر عیده ... بخند ... شادی کن... راستی ما قبله عیدی یه کم تخمه خریدیم زیاد خوش مزه نبود ، شما از کُجو تخمه میخرید تا ماهم بریم بخریم...
آقاهه:آقا این گردنشو برید ... همه جا خونی شده!...
پشته تلفن:(خونسرد)اقا ایشکال که نداره ...بُرید که بُرید تموم شد رفت پیه کارش!... بهتر دعواشونم تموم شد!...خونم که ریخته که ایشکال نداره... هواشناسی اعلام که ر ده که می خواد بارون بیاد .. خب بارون میاد پاکش میکنه میره.... دیگه چه خبر؟! اونجو هوا چی طوره؟! آفتابیه؟! اینجا که آفتابیه! باغ ارم خیلی شلوغه؟! شنیدم امسال خیلی مسافر اومدن به شیراز!از مهمونا خوب پذیرایی میشه یا نه؟خب خدارو شکر... خوب دیگه اگه کاری نداری ما رفعه زحمت کنیم!سلام به مسافرا برسون...عیدت هم مبارک باشه...به دل نگیر کاکو یه دعوا بود تموم شد رفت پیه کارش...بخند ،شادی کن ،خووش حال باش!.... خب دیگه من برم کاری نِداری؟! خدافظ.
.................
اینم از باغ ارم
رفتیم خونه

{ادامه ی تیپها!}

تیپه... چیزه! چشماتونو ببندید مسئله ناموسیه!

چشماتونو ببندید این یکی از دستم در رفت سانسور نشده...

تاس!

 

پسه کله!

...
شبش رفتیم حافظ... رفتیم پایه قبر ... فاتحه خودیم... هر کس داشت یه کاری انجام میداد ... 2تا عاشق داشتن عاشقانه کتابه حافظ رو می خوندن... 1 نفر داشت عاشقانه شعره رویه قبره حافظو می خوند...یه نفر اس ام اسه عاشقانه میفرستاد... یه بچه عاشقانه گل ها رو رو قبر پر پر میکرد...یه نفر عاشقانه پولهاشو میشمرد!... یه نفر عاشقانه افتاد رو زمین،رو زمین عاشقانه تشنژ کرد!... 2تا عاشق به طوره عاشقانه به طرفه هم به طوره صحنه آهسته می دویدن ... یه نفر  یه نفر عاشقانه عاشق شده بود همین طور الکی!...یه نفر عاشقانه دستش تو دماغش بود... یه نفر عاشقانه داشت باغ چه هارو بیل میزد! 2 تا هندی عاشقانه به درخت آویزون بودن!(به طوره عاشقانه به درخت آویزون بودن!)... دو قلو ها هم عاشقانه منو عذاب میدادند!خلاصه همه اونجا عاشق بودن... من در طی مسافرت عکاسه خانواده بودم... تو این حالو هوای عاشقانه 2 تا عاشق تکو تنها می خواستن یه عکس بندازن منو دیدن بهم یه دوربین دی جیتالی دادن گفتن از ما عکس بگیر!... منم با دوربین های دی جیتالی آشنایی زیاد داشتم(غلو!)به هر حال دوربینو گرفتم تا عکسشونو بگیرم ... 2تا شون عاشقانه دسته همو گرفته بودن ... من هم با گفتنه 1-2-3 دکمه رو زدم... که یه هو دیدم برقا رفت! برقای حافظ نه... دوربین برقش رفت...مانیتورش خاموش شد!!اِ اشته باهی یه دکمه دی گه رو زدم...!یه باره دیگه رفتن تو حس تا من عکس بگیرم!... همینکه دکمه رو زدم یه هو مردن هجوم آوردن جلوی دور بین و هی با انگشتاشون علامته وی رو نشون میدادن! برا هم شاخ می زاشتن!... اون 2تا عاشق هم دیگه بی خیال شدن از عکس گرفتن...!
اینم از حافظ...
فردا صبح که از خواب پا شدیم ،بارون میومد! بارونه دُمه اسبی میومد...بارون که نمیومد سیل میومد... بیچاره اون کسایی که چادر زده بودن کناره خیابون... همه جم کردن چادراشونو...یه نفر هم خونشو آب فرا گرفته بود ... این اقا هم زنگ به یه جایی که نمیدونم کجا بود

آقاهه:سلام آقا ... آقا کمک خونم رو آب برده ... اینجا پره آب شده

پشته تلفن:(خونسرد)به به  سلااااااام کاکووو!چی طوری گوگولی مگولی ... خوبی عزیزُم؟...منُم خوبم... خُب عرضتون چیه گُمپه گُلُم؟

آقاهه: اقا کمک خونمو آب برده...

پشته تلفن:(خونسرد)خونه او رو اُو برده؟!ایشکالی که نِداره کاکو ،فِدا سرت ... بخند ... خوش حال باش کاکو...عیده...شنیدم او ورا خیلی بارون میا... درسته؟...

آقاهه:بابا حداقل یه کمک بفرست  این آب هارو خالی کنیم!

پشته تلفن:(خونسرد)نمی خواد کاکو بارون که بند اومد خونه او رو  بنداز رو بَندو خودُش خُشک میشه... اگه الان هم زیاد اُو تو خونته خُب تو هم از موقعیت استفاده کن 2 تا ما هی گلی بنداز تو ای اُوا! 

آقاهه:آقا پسرم داره خفه میشه تو این آب ها...

پشته تلفن:(خونسرد) ایشکالی که نِداره... فوقش میمیره... یه نون خور کمتر میشه...!

آقاهه:(با نا امیدی) آقا مُرد...

پشته تلفن:(خونسرد و کمی نا امید) اِی ووی کاکو متاسف شدم برات... ما رو هم تو غمت شریک کن... اصلا روحیم ها یه هو ریخت به هم ... الان ما این جو برای هم دردیت مشکی پوشیدیم...نیگا بــِچا دارن گریه میکنن..... الان من چی کار می تونم براتون انجام بدم؟!تنفسو مصنوعی بهش بدین بیبینین بر نمی گرده!یا یه قرصو سردردو بدین بهش بیبینین خوب نمیشه...

آقاهه:(گریان) آقا اگه آمبولانس دارین بفرستین بچمو ببرن...

پشته تلفن:(نیش خندان!)کاکو دیشو جاتون خالی منو بچا آمبولانسو رو برده بودیم عروسی جا ماشین عروس(گل هم بش زده بودن انقد قشنگ بووووو)...جاتون خیلی خالی انقد خوش گذشت... بچا میزدن می رقصیدن حالا هم بچا خودوش رفتن شمال ای شالا تا دو سه روز دیگه میان...

آقاه:بوووووووووووووووق!(تلفن قطع شد!

خوبی دیگه فرداشم بر گشتیم آباده ... تو راهه برگشت یه سنگ از اون بالا افتاد رو یه سمندی...خدابیامرز...سمنده!..

پشته تلفن:(خونسرد)کاکو ایشکالی نداره....!

ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت...

پایان!

این داستان دیگر ادامه ندارد""

وااااااااااااااااااااااای چقدر نوشتم!... این داستان رو دور و دراز نوشتم که بگم دیگه ه علته امتحاناتم نمیتونم آپ کنم .پس تا بعد از خرداد باید صبر کنین!

اینی که نوشتم طنز نبود در اصل یه سفر نامه بود

واما داوطلبانه سوالاته کنکوره سراسریه دفعه ی قبل
نفره اول ترنج با رتبه ی 99/5(نمیدونم چرا اسمش اول در اومد! پارتی بازی کرده؟! سوالاتو دزدیده بوده !؟ تقلب کرده؟!)
نفر دوم که رتبش 100در اومده
خاتونه!
1- زندانها میله میله ای نیست این در زندانه که میله میله اییه
و اون هم بخاطر اینه که هوا بطور یکنواخت از سلول خارج و داخل بشه.
2- هندونه رو اول میخیسانیم. بعد که خوب باد کرد اونو میزاریم تو ی افتاب تا خوب بخشکه بعد که خشکید با چکش میوفتیم به جونش تا تخمه هاشو در بیارم . با چکش خوب تخمه هندونه ها رو له میکنیم. تا جاییکه دیگه نشه بهش گفت تخمه هندونه بعد میریم . از مامانمون پول میگیریم میریم یه هندونه ی دیگه میخریم.
3- در زمانهای قدیم پوست موز لیز نبوده . یه روز ارسطو داشته میرفته که پاش گیر میکنه به یه پوست موز میخوره زمین . بعد پیش خودش فکر میکنه که اگه این پوست موزه لیز بود بهتر بود لااقل یه سواری هم میخورد . برای همین از اون به بعد به تمام باغدارا میگن به جای آب به موزا روغن بدن. اینجور شده که موزا لیز شدن.
4- ببین مجتبی لوبیای سحر آمیز وجود نداره اینقدر خیالات به هم نباف یکی یه چیزی برات درست میکنه ها . بهت گفته باشم.
اگه دوست داری لوبیای سحر آمیز داشته باشی باید با حسنی دوست بشی. اون داره ازش بگیر بکار
نفره سوم هم رجبعلی
1_وقتی نور خورشید بطور مایل دقیق سر ساعت 12 نیمه شب روز 15.5 ماه دوم
میلادی از سمت چپروی لباس زندونیا میفته،سایه اش میفته رو دیوار وخیلی خوش
تیپ میشن به جون...به جون...ولش کن خوش تیپ میشن دیگه(مام فک میکنیم
زندان میله ایه)
2_مواد لازم:یه افغانی،یه بیل،یه هندونه،یه درخت،یه مسواک!(شاید لازم شد)حله!
3_لیز نیست...آآآآ...خخخخ(موز نبود!)
4_مواد لازم:یه افغانی،یه بیل،یه پیرمرد،یه اسلحه!
پیر مرده رو انقد میکُشیم تا لوبیا هارو بده به ما،بعد افغانی و بیل و لوبیاها رو چال
میکنیم،بعد میکاریمشون
نوید و فریاده بی صدا و خون آشام هم که رتبشون 198،199،197 بود!

و حالا سوالاته درسه جانور شناسی(اسب شناسی) از مجموعه سولاته کنکوره آزمایشی
1-اسب و لاک پشت چه شباهتی با هم دارن؟!
2-فرق بین یک اسب آبی و یک شپش چیست؟!
3-چرا با اسب از رویه مانع میپرند؟!
4-اسب چرا تند میدود؟!(چه سواله یخی!)یه به عبارتی اسب چرا حیوانه نجیبی است؟!

خوب دیگه خدا حافظ تا 2-3 ماهه آینده...

پشته تلفن:(خونسرد)کاکو ایشکالی نداره....!میادش دوباره!

شادو خندونو شربلند و دراز باشید...

مرسی بای

::مجتبی::

Noyan!

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

!!! .بدون ذکر منبع مجازات مي باشد و تنبیه بدنی در پی دارد"www.Noyan.blogfa.com"کپی برداری از روی وبلاگ